مجلس اول: پای نامه صدوچهل هزار امضا بود نوشته بود: بشتاب ما چشم به راه تو هستیم. نوشته بود: میوه ها رسیده و باغ ها سبز شده منتظرت هستیم. نامه در دست هایش وسط بیابان روبه روی سپاهی که راهش را بسته بودند ایستاد: کسی را کشته ام خونش را بخواهید؟ مالی را برده ام؟ کسی را زخمی کرده ام؟ بی دلیل هلهله کردند. گفت: مردم کوفه مرا دعوت کرده اند این نامه ها.... صداهای بی معنی و نامفهوم درآوردند تا صدایش نرسد جلوتر آمد تا صورت هایشان را ببیند و ناگهان ساکت شد. ـ شبث بن ربعی؟! حجار ابن ابجر؟! قیس ابن اشعث؟! اسم ها همان اسم های پای نامه بودند. 

محرم شد از غم نگاهم گرفت

به سوزانترین اشک، آهم گرفت

شکست در گلو بغض سوزان من  و

عطر حسین روح و جانم گرفت . . .

السّلام علیک یا ابا عبد الله . .

مجلس دوم:مردی که فقط اسب داشت!

امام آمد دم خیمه اش.دنبالش فرستاده بودند و نیامده بود به فرستاده گفته بود "به آقا بگو عذر دارم نمی آیم"

امام دلش راضی نشد و خودش آمد صدایش کند. گفت: آماده مرگ نیستم آقا! اسب قیمتی ام مال شما!

امام به او نگاهی کرد که از شرم لال شد

ـ اسبت را نمی خواهیم! چشم از او گرفت و خیره شد به خاک

ـ از این جا دور شو که فریاد غربت ما را نشنوی که اگر بشنوی و نیایی....

سوار اسب قیمتی اش به تاخت رفت و دور شد.

 ۱.عبید الله بن حر

مجلس سوم:

مردی که صبح امبر بود شب کسی را نداشت

به آن که طناب دور گردنش  می انداخت به آن که به اسیری او را سوار اسب می کرد به مردی که تازیانه بالا برده بود تا تنش را سیاه کند. به مردمی که ایستاده بودند به تماشا به هر کسی که آنجا بود التماس می کرد : به حسین بگویید مسلم گفت نیا! مسلم گفت:نیا!

به زنی که دلش رحم آمده و آبش داده بود به رهگذرانی که نمی شناخت حتی به بچه ها میگفت.شمشیر بالا برده بودند که گردنش را بزنند به مردمی که پایین دارالاماره منتظر ایستاده بودند سرش بیفتد پایین التماس می کرد: یکی را روانه کنید به حسین بگویید که نیا!

۲.مسلم بن عقیل 

مجلس چهارم:

مردی که سود نداشت

«فایده» کلمه ای که تا ظهر آن روز این همه بی معنی نشده بود! مرد گفت: پسر رسول با تو عهد کرده بودم تا فایده دارم بمانم. پسر رسول نشسته بود کنار تن خونی آخرین نفری که رفته بود به میدان و سر و رویش غرق خاک و عرق بود. مرد گفت: تنها دو تن از یارانت مانده اندپایان معلوم شده.پسر رسول چیزی نگفت صدای مرد آهسته تر شد: در ماندن من سودی نیست آقا! بگذارید بروم.پسر رسول سر بلند نکرد فقط گفت : کاش زودتر رفته بودی! لحنش ناگهان نگران شد: اسبی نمانده از این سپاه عظیم؟! چگونه پیاده می گذری؟! از همان جا که نشسته بود کنار تن خونی آخرین یار دید که مرد اسبش را پیش تر لابه لای خیمه ها پنهان کرده دید که مرد سوار شد و دید که مرد دور شد

۳.ضحاک بن قیس مشرقی

مجلس پنجم:

مردی که اسم خوبی داشت

سر اسب را که کج کرده بود و بی صدا از فاصله دو سپاه گذشته بود فکر کرده بود خیلی خوب اگر پیش برود می بخشندش و می گذارند با بقیه هفتاد و دو نفر بجنگد وقتی همه گفتند: خوش آمدی! پیاده شو بیا نزدیک!

نتوانست.یاد این افتاد که آب را خودش سه روز پیش رویشان بسته بود گفت: سوار می مانم تا کشته شوم.می خواست چشم تو چشم نشود.اصلا حساب این را نکرده بود که بیایند سرش را بگیرند روی زانو خون های پیشانی اش را با انگشت پاک کنند باز دلشان راضی نشود و دستمال خودشان را ببندند دور سرش در خواب هم نمی دید که بهش بگویند "آزاد مرد مادرت چه اسم خوبی رویت گذاشت!"

۴.حر بن یزید ریاحی

مجلس ششم:

مردی که دست هایش را باز کرد

امام تازه تکبیر گفته بود که تیر به پاهای سعید خورد ایستاده پیش رو و دست ها را دو طرف تن باز کرده بود.

ـ به خدا قسم اگر بگذارم به حسین در نماز تیر بزنید! امام حمد می خواند که تیر به شکمش خورد، رکوع رفته بود که دست هایش، سجده رفته بود که سینه اش، سجده دوم دست دیگرش، تشهد می خواند که چشم هایش، سلام میداد که فرو افتاد.

۵.سعید بن عبدالله الحنفی

مجلس هفتم:

مردی که گونه های سیاهی داشت

آزادش کرده بودند که جانش را بردارد و هر کجا که خواست برود کوفه یا مدینه. غلام سیاه، اما نرفت.ماند.این یک بار را خودش دلش می خواست غلامی کند. خون از همه زخم هایش بیرون می ریخت. آخرین نفس ها بود.تنش آرام آرام سرد می شد که صورتش ناگهان گرم شد.به زحمت چشم باز کرد.گونه امام چسبیده بود به گونه ی سیاه او.بریده بریده گفت :"خوشبخت تر از من کسی هست؟" و چشم بست.

۶.اسلم بن امرو

مجلس هشتم:

مردی که راه رفتنش قشنگ بود.

صدای شمشیر می آمد صدای تاخت اسب و زمزمه شعری که میخواند: "این مبارزه جوهره مردان را آشکارتر میکند.این مبارزه ادعا را از حقیقت جدا میکند" نفس ها حبس بود.جوان های خویشاوند سر لای زانو ها پنهان کرده بودند تا فریادی را که در راه بود نشنوند جوان ها نیمه شب دور از چشم بزرگترها رفته بودند بیابان با هم پیمان بسته بودند پیش از علی اکبر بروند میدانستند که هر زخم تن علی پدرش را تکه تکه میکند.اما مگر پدر و پسر گذاشته بودند.غلی گفته بود: "من باشم و شما بروید؟!" پدر گفته بود: "اول علی! فقط قبل رفتن چند قدم پیش رویم راه برود."

۷.حضرت علی اکبر

مجلس نهم:

مردی که حساب یادش می رفت

می شد تشنه از سر شط بلند نشود وقتی گفتند آب بیاورد می شد سیاهی هایی را که دو سوی نهر پشت درخت ها بودند بشمارد و حساب کند که نمی شود. شب پیش که فامیل هایش در سپاه یزید پنهانی امان نامه آوردند می شد کمی فکر کند قبل از اینکه سرشان داد بزند: "می گویید من در امانم پسر فاطمه در امان نیست؟!" زیرک و شجاع  بود و هوای همه چیز را داشت پرچم را برای همین داده بودند دستش. می شد به او تکیه کرد فقط پای برادرش که به میان می آمد وضع فرق می کرد حساب یادش می رفت یادش می رفت همه سیاهی های پشت درخت ها تیر دارند و عمود آهنی یادش می رفت بی چشم و دست اسب را نمی شود برد سوی خیمه ها. می شد تشنه از سر شط بلند نشود. می شد آب را نریزد روی آب ولی پای برادرش که به میان می آمد...

۸.عباس بن علی بن ابیطالب